لختههای خون بیرون میریزند. خونِ غلیظ و تیره کش میآید.
از من بیرون میریزد. تکههای کندهشده از رحمم بیرون میریزد. خالی میشوم. چیزی
از درونم کنده میشود و بیرون میریزد. تکههای تنم کنده میشود و بیرون میریزد.
دیدهام سیاه میشود. جهان دوّار میشود. تن سست میشود. شعلهور میشود. جریان
سیال داغی در تن میخزد. راحت میشوم.
۱۳۹۹ مرداد ۱, چهارشنبه
آفتاب
اضطراب و افسردگی آدم را از عواطف انسانی تهی میکند.
اضطراب ذرهذره وجودت را میخورد. مثل اینکه مدام گوشت تنت درحال کنده شدن و ریش
شدن و جدا شدن از استخوان باشد. مثل اینکه مدام کرم در بندهای تنت بلولد. سر جایت
بند نمیشوی، باید بیهدف تکان بخوری. قلبت را میآورد توی حلقت و نفست را بند میآورد.
توی تختت جا نمیشوی. گاهی فکر میکنی این دیگر آخر خط است و قلبت الان است که
بترکد. اما افسردگی سنگین است. وزنش را میاندازد روت. دست و پات را از کار میاندازد.
ساکن میشوی. در خودت فرو میروی. لایهبهلایه عمیقتر میشوی. افسردگی اعتیادآور
است. هرچقدر که در عمق فرو میروی بازهم دلت میخواهد ادامه بدهی. تا تهش. تا جایی
که فکر میکنی اگر در همین لحظه تصمیم بگیرم، بدون انجام هیچ کاری، میتوانم
بمیرم. میتوانم زنده بودنم را با قدرت ذهن متوقف کنم. همین است که دنیا میشود
اندازهی تختت، اما تختی که بهاندازهی کهکشان عمق دارد و همانقدر تاریک،
ترسناک، رمزآلود و بیانتهاست. یک روز که جز تکهپارههای گوشتت که با رشتههای
نازکی به استخوانهات آویزاناند چیزی ازت باقی نمانده باشد، یک روز که غرق شده باشی
در سوراخ موهوم ذهنت و راه برگشت را گم کرده باشی، از زندگی ساقط میشوی. اما اگر
شانس بیاری از خاکستر تن سوختهات شاید دوباره زاییده شوی. شاید دوباره برای لحظهای
آفتاب را حس کنی که در منافذ پوستت رخنه میکند و خونت را گرم میکند. شاید.
۱۳۹۹ تیر ۳۱, سهشنبه
گرنیکا
همان روز اول گفت: «کار ما این است که پانسمان روی زخمها را
برداریم، زخمها را باز کنیم و آنها را وارسی کنیم». از اولین تصاویری که از زخم
دارم پهلوی اسبی است که در نقاشی گرنیکا دریده شده. از وقتی یادم هست تابلوی گرنیکا
همیشه روی دیوار بود؛ تااینکه درپی اثاثکشیهای پیدرپی شیشه و قابش خرد شد و هیچکس
به صرافت نیفتاد دوباره قابش بگیرد. زخم پهلوی اسب گرنیکا شکلش عجیب است، انگار
«شکافته شدن» را توش میشود دید. تصویر دیگرم از زخم مربوط میشود به وقتی که کیا
با بولبرینگ و تخته، اسکوترمانندی ساخته بود. هنوز مدرسه نمیرفتم. سوارش شدم و
کیا سر اسکوتر را گرفته بود و مرا توی کوچه اینور و آنور میبرد. در همین اثنا
یادم نیست چطور ساعدم به آسفالت کوچه کشیده شد و گوشتم قلوهکن شد. اما مسئلهای
نبود، آنموقع زخمها را دوست داشتیم. دلمان میخواست خشک که شد لایهی قرمز و
بنفش سفت را از یک گوشه بگیریم و بکنیم. در عالم بچگی باکنجکاوی گوشهگوشهی
گرنیکا را وارسی میکردم. سربازی که روی زمین افتاده. مردی که دستی از کلهاش
درآمده و چراغی در دست دارد. مردی که در آتش میسوزد کنار یک دریچه. گاو شاخدار.
زنی که نوزادش در آغوشش مرده. و آن زخم مرموز. حالا اما وارسی کردن زخمها توانفرساست.
کنجکاوانه گوشهگوشهی هرچیزی را، خودم را میکاوم اما سالها را صرف این کردهام
که با هزار لطایفالحیل روی زخمها را بپوشانم و از دردشان بکاهم. حالا باید غشای
نرم و ضعیفی که روی زخم بسته شده را با تیغ تیز بشکافم. معلوم است که دستم نمیرود
تیغ را روی زخم کهنه بکشم؛ گویی درمان نوعی خودآزاری در خود دارد. چند سال پیش یک
روز بهتجویز جنونآمیز یک روانپزشک مجنون تعدادی قرص خورده بودم که چشمهام را
از کار انداخته بود. رفتم پیش چشمپزشکم که حالا ۲۲ سال میشود که مریضش هستم. شرح
ماوقع را گفتم. گفت: «ما که در خاورمیانه زندگی میکنیم مشکلاتمان خاص خودمان است،
بهخاطر وضعیت ژئوپلیتیکیمان. تو جوانی، شنا کردن خلاف جهت آب سخت است اما باید
طاقت بیاری، قرص فایده ندارد». چند روز پیش دوست بابا از جنوب زنگ زده بود. میگفت
ما که عادت داریم خلاف جهت آب شنا کنیم هرجا که باشیم بهمان سخت میگذرد اما باید
به یکدیگر دلگرمی بدهیم. حالا من کی تصمیم گرفتم خلاف جهت شنا کنم؟ چه شد که این
دیالوگ بارها تکرار میشود؟ گاهی فکر میکنم تصمیم با من نبوده و نیست. چاره چیست؛
بیا خودمان را گول بزنیم که پیامبریم، شاید همهچیز معنایی پیدا کند. بهقیمت
شیزوفرنیک شدن.
۱۳۹۹ تیر ۴, چهارشنبه
مالیخولیا
آن روزهای غریب عقلم سر جاش نبود. عقل بقیه هم سر جاش نبود. کف آشپزخانه نشسته
بودیم و عقلمان را دود کرده بودیم و آن دود سفید هم لای ذرات هوا گم شده بود. تو
بهراستی از جهان دیگری آمده بودی. کنجکاو بودی و من هم نیاز داشتم بدانم چیزی آن
بیرون فرق دارد با اینجا. یک لنگهی گوشوارهی فیروزهی من بر گوش تو بود و یک
لنگهی گوشوارهی انار ا. بر گوش من. شب مرا در برِ تن عظیمت گرفتی و بهم گفتی چشمهات
زیباست. پرسیدی حرفم را باور میکنی؟ گفتم نه، اما انتخاب میکنم که باور کنم چون
خودم چشمهایم را دوست دارم. خورشید که طلوع کرد گفتی تابهحال کسی به زیبایی تو
ندیدهام، و من بازهم باور نکردم. فردا که شد شهر زیر پایمان میخروشید. تو
مبهوت بودی. میگفتی فضا آخرالزمانی است و وقتی کوه پیش پایمان خودنمایی کرد برایت
از خداحافظ گاری کوپر گفتم. میان برفها شعرهایت را برایم ترجمه کردی؛ دو گربه که
یکیشان مرده بود و آن یکی که اسم آریانا گرانده را توش آورده بودی، نمیدانم
چرا در ذهنم مانده. بعد چشم سرخ آسمان را دیدیم و روز بعد که رفتی، اولین و شاید
تنها شعر زندگیام را سرودم:
You pull my hair
I bite your cheek
The flesh drops down from the sky
Our blood runs down on the street
Your hand comes down on my body
I touch yours
Your eyes are wide open
Mine are closed tightly
You shout
I stay quiet
You shake
I shake slowly
You close your eyes
The gun points at my head
You fall asleep
۱۳۹۹ تیر ۳, سهشنبه
گفت: «بذار رک بهت بگم، تو زندگی نمیکنی». حرف تازهای
نبود. اصلاْ خودم قبلاْ بهش گفته بودم اما شنیدنش از زبان او بدین معنی بود که
دیگر این فقط تصور موهوم من نیست بلکه واقعیت دارد. سکوت کردم. میدانستم که هر دقیقه
که میگذرد ارزشمند است؛ منظورم از ارزشمند این است که میبایست پول هر دقیقه از
این مکالمه را میپرداختم. اما چه میتوانستم بگویم؟ من زندگی نمیکنم. یعنی مردهام؟
گاهی فکر میکردم من بیشتر از خیلیها عمر کردهام واین ربطی به سنوسال ندارد.
دلیلش این بود که من دورانها، مکانها، موقعیتها، کسان و چیزها را مدتها در
ذهنم جوریده بودم؛ انگار که رشتهطنابی را آرامآرام گوشهی دهانت خیسانده باشی و
جویده باشی و کمکم تاروپودش از هم وا برود و بپوسد و آب شود. این چیزی است که در
ذهن من رخ میدهد. آنوقت به من میگوید تو زندگی نمیکنی؟ شاید هم. وررفتن با
زندگی معنیاش زندگی کردن نیست.
۱۳۹۸ اردیبهشت ۶, جمعه
نمیدانم تو اینجا را میخوانی یا نه. بعید نیست این وبلاگ
خاکخورده را پیدا کرده باشی. نوشتن برای تو اینجا ارضاکننده نیست اما چه راهی
برایم مانده؟
میخواستم بگویم تنهایی یعنی همان یک نفر که میخواهی حرفهایت
را بشنود، نشنود. من ترسهایم را به تو نمیگویم؛ بااینکه ترسهایم آنقدر بزرگ
شدهاند که از گنجایش من خارج شده و دارند سرریز میکنند. از ترس، ترسهایم را نمیگویم.
آدم در طول زندگیاش فکر میکند بعضی چیزها را فهمیده، بعضی چیزها واقعیت دارند،
به درکی رسیده. اما سالها که میگذرد میفهمد همۀ آنها اشتباه بوده، حتی
احساساتش دروغین بودهاند و واقعیتی که فکر میکرده لمس کرده توهمی بیش نبوده. پیش
از تو هم همینطور بود. فکر میکردم میدانم چه میخواهم و چه نمیخواهم. فکر میکردم
میدانم دوست داشتن چیست. میدانم آدم خیالبافی هستم، تو هم
این را میدانی. اما من دربارۀ تو خیالبافی نمیکنم. اینکه توقعی از آینده دارم
که کاملاً ممکن است و بلندپروازانه نیست را من خیالبافی نمینامم. برای من انگار
این چیزی بود که از قبل میدانستم. حتی حالا که آن برنامه، آن تصویر، پودر شده،
برای من واقعی، ملموس و دستیافتنی است و همین است که همهچیز را دردناکتر میکند؛
اینکه بدانی چیزی اینقدر محتمل است اما رخ نمیدهد. اینجاست که به نظرم امید
احمقانهترین چیزی است که من به آن متوسل میشوم. امید نابودگر است. اینکه فکر
کنیم تمام آرزوهایمان روزی به وقوع خواهد پیوست، اینکه تغییری میتواند حاصل شود. مدتی
میشود که بیش از همیشه احساس خفگی و گیر کردن میکنم. انگار تحت شکنجه باشم و هیچ
راهی برای فرار نداشته باشم و تنها آرزو و راه رهاییام مرگ باشد. لابد بعدتر که
این نوشته را بخوانم میبینم که رنج اکنونم در برابر رنجهای بعدی چقدر پیشپاافتاده
بوده، همانطور که در این لحظه نسبت به گذشته این فکر را میکنم. اما شاید هم درد
و رنج هر لحظهای، در آن لحظه بدترین و سختترین باشد. شاید هیچ رنجی پیشپاافتاده
نیست. اما این رنج اکنون من چیست؟ اینکه آدمی که میخواهم باشم نیستم؟ اینکه از
احساساتی که دارم نفرت دارم؟ گویی نمیخواهم باور کنم که من هم میتوانم حسود،
شکننده، شکاک، ترسو، نخواستنی و نفرتانگیز باشم. اما حقیقت منتظر افکار من نمیماند،
بالاخره خودش را نشان میدهد و من همۀ این چیزها هستم. یک موجود عجیبالخلقۀ کریه
که یک گوشه پاهاش را جمع کرده توی شکمش و از ترس و اضطراب به خود میلرزد.
۱۳۹۶ اسفند ۱۳, یکشنبه
طرح
چند ماه بود دلم پای سیب می خواست. چشمم که به پای سیب های
پشت ویترین افتاد جلو رفتم و گفتم یک پای سیب با چای. چای کیسه ای در لیوان یک بار
مصرف 6 هزار تومان. اصلا اینطور نبود که ندانسته چای را سفارش داده باشم و بعد
بفهمم می شود حداقل 6 لیوان چای با همین پول خرید. کارت بانکی را دادم و مبهوت به
جایی نامعلوم خیره شدم. سه دقیقه که گذشت مرد با خنده گفت رمز کارت! به این معنی که
کارتت بدون رمز به چه دردم می خورد و چه مرگت شده. بدون اینکه کوچک ترین تغییری در
حالت چهره ام ایجاد شود با نگاه تو خالی رمز را گفتم. مرد اشاره کرد برو آن سمت.
رفتم. اما نمی دانستم باید منتظر چه چیز باشم. چای را خودم بردارم یا سر میز
بنشینم تا برایم بیاورند یا بروم دم در اتاقک؟ سر آخر گیج خوران سر میزی که وسط
راهرو بهم نشان داده بودند نشستم و به پای سیب و چای کیسه ای 6 هزار تومانی ام زل
زدم. قضیه این است که دو هفته ای بود که 17 هزار تومان توی کارتم داشتم و هر روز با
دقت و حسابگری برنامه ریزی می کردم که 17 هزار تومان را به کدام زخم بزنم؟ بهترین
استفاده از این 17 هزارتومان چیست؟ اما مشکل اینجاست که 17 هزار تومان هیچ دردی را
دوا نمی کند. شامپویی که می خواستم 48 هزار تومان بود، کتابی که برای دانشگاه لازم
داشتم 50 هزار تومان بود، بدهی هایم سر به فلک می کشید و به شهریه و لباس و غیره
که اصلا فکر هم نمی کردم. از طرف دیگر عذاب وجدان و وسواس نمی گذاشت خرج روزمره اش
کنم. آخر سر امروز که از صبح در دنیای دیگری سیر می کردم 5 هزار تومانش را پای سیب
خریدم و 6 هزار تومان را چای کیسه ای در لیوان یک بار مصرف، آن هم نه در یک کافه. نکته
مضحک ماجرا این بود که حتی دلم چای نمی خواست و پای سیب آنقدر کم بود که فقط حسرتش
را به دل آدم می گذاشت. همان طور که سر میز نشسته بودم سعی کردم از روی کفش ها حدس
بزنم آدم هایی که رد می شوند چه ویژگی هایی دارند و از همه مهم تر از چه طبقه ای
هستند. چون هر کسی که به اینجا نمی آید. خودم هم در این فضا وصله ناجور بودم، با
بارانی مشکی ام که سر آستین هاش پوسیده است و رنگش رفته و جا به جا درزهایش باز
شده و شلواری که مال خودم نیست و کفشی که از بی خاصیتی انگار مقوایی و نمایشی است.
کفش ها را به دقت زیر نظر گرفتم و شروع کردم به حدس زدن. طولی نکشید که فهمیدم
فرقی نمی کند این آدم ها از چه طبقه ای هستند. من از همه شان متنفرم. قبلا اینطور
نبودم. به آدم ها در اتوبوس و مترو و خیابان و دانشکده لبخند می زدم، اگر تنه ام
به تنه شان می خورد فورا متواضعانه عذرخواهی می کردم، جایم را به همه می دادم و به
هیچ کس نه نمی گفتم. حتی به متجاوزم هم نه نمی گفتم. اما امروز موقع پیاده شدن از
بی آر تی زنی را که جلوی راهم را سد کرده بود و نمی فهمید باید بگذارد اول مسافرها
پیاده شوند را زده بودم و حتی هندزفری را از گوشم در نیاورده بودم که بفهمم چه می
گوید و رو هم برنگردانده بودم که ببینم چه بلایی سرش آمده. زیرا که بعد از این همه
سال تبلیغ در مترو و اتوبوس این زن احمق چنین قانون پیش پا افتاده ای را نیاموخته
بود. بله، فهمیدم که من دیگر آن آدم مهربان دل رحم نیستم که همه فکر می کردند از
سنگم و حسی ندارم. در صورتی که خودم را هر لحظه با نفی خودم قربانیشان می کردم.
بلکه حالا من دختری هستم که به موهای سفیدم می بالم و با هیچ قشری هم دردی نمی
کنم. سر بالا آوردم و از کفش ها به چهره ها و لباس ها نگاه کردم. زنان زشت که
صورتشان به قطر سه سانتی متر با لوازم آرایش و گریم پوشیده شده بود و با ادا و
اطوار راه می رفتند و دماغ هاشان را بالا گرفته بودند. فکر می کردند حالا که
پولدارند از ماتحت فیل افتاده اند. چایم را از سر وظیفه نوشیدم و پایینِ مال رفتم.
دم در سه مرد جوان با چهره و تیپ شهرستانی سیگار می کشیدند. سیگار را زمین
انداختند و خواستند وارد مال شوند. نگهبان مانع شد و دلیل آورد که چون سیگارتان را
زمین انداخته اید حق ورود ندارید. سه مرد هم چنان اصرار ورزیدند. نگهبان که خود
نیز شهرستانی بود سرشار از قدرتی که لباسش بهش داده بود برتری اش را با ممانعت از
ورود آن ها نشان می داد. دلم برای آن سه مرد نسوخت. نسبت به هر سه شان احساس تنفر
کردم، هم چنین نسبت به مرد نگهبان و تمام صاحبان پّست این مغازه ها و فروشندگان و
سراسر این مال. کیف سنگینم را روی شانه جا به جا کردم و تلوتلو خوران به راه
افتادم. نزدیک به یک سال می شود که با کسی ارتباط ندارم. تمام راه های ارتباطی را
بسته ام. تلگرام و اینستاگرام را پاک کرده ام و در زندگی واقعی با آدم ها قطع
رابطه کرده ام. چند وقت یک بار به ذهنم خطور می کند که به چه جرئتی آن مطالب را
نوشته بودم. آنقدر از آدم ها دور شده ام که حرف زدن را فراموش کرده ام. روی
گرداندم به سمت ارگ تجریش که ازش خارج شده بودم و فکر کردم فقط دلم می خواهد این
ساختمان بی ریخت را با تمام محتویاتش اعم از انسان و اشیا به آتش بکشم. و این
اولین بار بود که این حس این چنین در من قوی بود. موجود درنده خویی در من رشد کرده
بود. پشت کردم و با نفرت از میان آدم های جمع شده در پیاده رو رد شدم.
۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه
تو دیگه کی هستی؟
یک سالی می شود که خودم را حبس کرده ام. به امید اینکه به
هدف های دیرینه ام برسم به همه چیز پشت کردم و گوشه اتاق کنار پنجره نشستم. ساعت
ها نشستم و تصویر دختری را که بیرون اتاقم سرش را از لای نرده ها به شیشه چسبانده
بود نگاه کردم. به موهای ژولیده، سیاهی و گود رفتگی زیرچشم هایش، لب های برجسته اش
که از دو طرف به پایین کشیده شده بود و به اخمش چشم دوختم. اما هیچ بار جرئت نکردم
بپرسم چرا هرشب طرف های ساعت دو پشت پنجره ام پیدا می شود و با حالتی از غم و خشم
بهم زل می زند. پرده را کشیدم و سعی کردم چهره اش را از ذهنم پاک کنم و به آن
"هدف های دیرینه" برسم. سعی کردم. سعی کردم. لحظاتی حتی فکر کردم که به
آن هدف ها نزدیک شده ام. برای اولین بار لبخند بر لب داشتم و رضایت را تجربه می
کردم. دلم می خواست به همه بگویم راضیم و آن آدم عبوس ناامید که فکر می کردید نیستم.
دختر پشت شیشه را به یاد نداشتم. اما حالا گاهی که سر برمی گردانم آن سر معلق را
پشت شیشه می بینم که رنگ پریده تر از همیشه و تکیده تر به من چشم دوخته. چند شبی
است که دست های سردش را روی گلویم حس می کنم. و حتی نمی توانم این نوشته را تمام
کنم...
۱۳۹۶ بهمن ۱۴, شنبه
13 بهمن
احتمالا از پنج سالگی به این ور به این چیزها فکر نکرده
بودم. به معنای هستی. یادم هست گله مند بودم. با خودم می گفتم اگر خدا من را
آفریده چه می شد اگر نمی آفرید؟ چیزی از این دنیا کم نمی شد. در تنهاییِ تاریک اشک
می ریختم، بعد با خشم رو به آسمان می کردم و به آن پیرمرد ریشوی چلغوز می گفتم چرا
من را آفریدی؟! امروز حدود هجده سال گذشته. کم پیش می آید به این چیزها فکر کنم.
دغدغه ذهنیم این است که چطور ظهر به سختی خودم را از تخت جدا کنم یا آن پسر ژولیده
سیاهپوش دانشکده چه مرگش است که هز جا می روم مثل شبح از روبه رویم رد می شود.
امروز 13 بهمن. بر فراز یک تپه هستیم. درخت های نارنگی میوه داده اند. پشت سرم
همان طاق هرمی است. زیر پایم جای برگ های پاییزی، علف های سبز روییده. آسمان آبی و
آفتابی است. لکه ابری هم دیده نمی شود. یک بیراهه را می گیرم و می روم و برمی
گردم. می روم و برمی گردم. می ایستم. سه نفر پشت به من ایستاده اند، رو به گور
علی. سنگ هم ندارد. یک عکس عجیب بزرگ ازش نصب کرده اند آن جا. جوری نگاهت می کند
که قالب تهی می کنی. خاک نمناکش عطرآگین است از بوی گل های جوراجور. به یادش یک
بسته مارلبرو گلد تاچ گرفته بودم اما فندک سبز محبوبم کار نمی کرد. با خودم فکر
کردم شاید این نخ سیگار مال اوست که روشن نمی شود. چقدر تسلی بخش بود اگر زندگیش
جای دیگری به شکل دیگری ادامه داشت و ما را می دید که این همه راه آمده ایم که
عکسش را تماشا کنیم. چرا مرده ها را خاک می کنیم؟ این همه به زحمت راه می آییم تا
اینجا که خاک را تماشا کنیم. خوش به حال آن ها که باور دارند او ما را می بیند و
احتمالا لبخند می زند از حضور ما. می توانند با غمشان صلح کنند، انگار که او هنوز
با آن هاست. نزدیک تر می شوم کنار یکیشان می ایستم. تا به حال او را این چنین
آشفته ندیده بودم. ابروهای مشکی پهن و صافش عمیقا در هم است. سر و گردنش تند تند
از شدت فشار عصبی تکان می خورد. آن یکی با موهای فرِ پریشانش آرام روی گوری نشسته
رو به علی. از من سیگار و فندک سبز را می گیرد و سیگارش روشن می شود. مال من نمی
شود. آن یکی دخترک میان قبرها راه می رود، سر بعضیشان مکث می کند. مرده ها صدایش
می کنند. بعد با کشفیات جدیدیش برمی گردد: «یک علی پیدا کردم که در بیست و دو
سالگی در سانحه تصادف مرده... اینجا پر از مرده هاییست با فامیل
"وفایی".... همه شان جوانمرگ شده اند به جز این یکی کمی آن طرف تر از
علی. پیرمرد با آن لبخندِ...هی من را صدا می کند برایش فاتحه بخوانم.، خواندم، باز
صدا می کند...» می روم توی ساختمان هرمی. شانزده شهید آن جا چال کرده اند و پرده
زده اند مقدم شهردار را به مناسبت دهه فجر برای بازدید شهدا گرامی می داریم. همچین
چیزی. پنجره های شرقی رو به منظره جنگل های دوردست است. درختان انبوه درهم در
زمینه آبی درخشان آسمان و رنگ نارنجی نارنگی ها آن میان چشم را می گیرد. بر می
گردم. آن سه تا در همان وضعیتند. فندک می زنم، سیگار روشن می شود.
۱۳۹۶ بهمن ۳, سهشنبه
تصویر/ ناتمام
بالای سرمان را ابرهای نازک خاکستری پوشانده بود
و گوشه ای دورتر ابرهای پنبه ای سفید به آسمان چسبیده بودند. اما روز درخشانی بود،
آفتاب به دقت بر همان جاهایی که باید، می تابید. یک طرف ساختمانِ بالای تپه که طاق
هرمی داشت در نور آفتاب به رنگ طلایی می گرایید. زیر پاهایمان برگ های خیس پاییزی
پراکنده بودند. دسته ای جوان سیاه پوش بودیم با پلک های ورم کرده و چشمان خیس. رخت
های مشکی، رنگ پریدگی صورت ها را بیشتر
نمایان می کرد. یکی با پالتوی بلند مشکی قدم می زد و سیگار دود می کرد. یکی
بر لبه قبری نشسته، سر بر زانوان گذاشته، بی صدا هق هق می کرد. دختری بر گِل زانو
زده، سر بر خاک گورِ تازه نهاده بود. دسته ای ماتم زده، به عکس پاره روی خاک چشم
دوخته بودند. در چهره ها ناباوری موج می زد. تضاد آن همه زیبایی و سوگواری، تضاد
جوانی و مرگ، ما را در بهت فرو برده بود.شمع می سوخت و اشک ها آرام کنار چشم ها
جمع می شد و بر گونه ها می غلتید، خوددارتر از آن بودیم که سکوت جادویی را با
عزاداریمان بشکنیم. غم را فرو می خوردیم و می گذاشتیم در یک روز زیبا مصیبت در
خونمان بلغزد، اعضا و جوارحمان را درنوردد و برای همیشه در تار و پودمان بیامیزد. گویی
نفرین ما را احاطه می کرد. هیچ کدام از این اتفاق ها طبیعی نبود. هیچ کدام از این
مرگ ها، رویاهایی که به گور می رفت. و این بار هیچ آرایه ادبی و استعاره ای در کار
نیست.
۱۳۹۶ مهر ۲۳, یکشنبه
بخشنده
پوششی از بی
حسی مطلق ما
را فرا گرفته.
توی چشم های
هم نگاه نمی
کنیم مبادا حسی،
حالی، فکری رد
و بدل شود.
چشم هایمان بیهوده
اطراف را می
پاید. سیگار بی
دلیل روی لب
هایمان می رود
و می آید.
یکی بیشتر یا
کمتر. حرفی نیست.
همه مان به
کمرمان بیل خورده.
اعتراضی هم نداریم.
می شود کل
روز را توی
تخت ماند. بیست
و چهار ساعت
داریم که یک
جوری باید تلف
شود. با چای
های لیپتون توی
دخمه ای که
اسمش را می
گذاریم کافه یا
با سیاه مستی
و بدمستی شبانه
و خماری صبح
گاهی. هرزه هایی
شده ایم، آماتور،
بی لذت. آهنگ
های ما همه
تکراریست. اما یک
نفر باید باشد
مثل "بخشنده". همه ی
خاطرات رنگی و
ملتهب ما را
ته وجودش حفظ
کرده باشد. همه
لحظاتی را که
قلبمان تند زده،
گونه هایمان سرخ
شده، اشکمان سرازیر
شده، یا بالکل
مجنون شده ایم.
باید فرار کند
از این ناتوانی
چسبناکی که ما
را پوشانده و
گیر انداخته است.
اما ما به
کمرمان بیل خورده.
اعتراضی هم نداریم.
۱۳۹۵ اسفند ۲۵, چهارشنبه
تریولوژی
عندما تمطر فی البیروت احتاج الی بعض الحنان
چند ساعت بعد یادم افتاد که فراموش کرده ام دست هایش را نگاه کنم. یادم می آمد که با انگشت هایش بیت های سیاوش کسرایی را توی گوشی بالا و پایین می کرد، یا سیگارش را در دست چپ گرفته بود، چشم ها، مژه ها و لب پایینیش را به خوبی نگاه کرده بودم، اما از خود دست ها و انگشت ها تصویری در ذهن ندارم. حرفی برای گفتن نداشتم، فقط دلم می خواست بزنم زیر گریه و بگویم این روزها حالم از تمام این سال ها بدتر است، بی پناه تر از همیشه ام و احساس می کنم خوابم که در کهکشان بی پایان رها شده بودم به واقعیت تبدیل شده. برایم اهمیت نداشت به ملینا -شاید هم ملیکا، چه فرقی می کند- اطمینان بدهم که خیلی معلوم نیست که چت است یا به ندا توضیح بدهم که حرفی که زده ام شوخی بوده نه جدی، حوصله نداشتم توضیح بدهم حرف هایشان از هیچ منطقی پیروی نمی کند. لبه ی صندلی نشسته بودم و کلافه فقط می خواستم بروم. رویاهام از یک گفتگوی دو نفره ی دلنشین به باد رفته بود. فکر می کردم چند نفر دیگر باید بیایند و بروند تا بفهمم رویای بیروت و رویای یونان را نباید با هرکسی در میان بگذارم؟ و دست آخر توی تاریکی و خلوتی ایستگاه نوبنیاد دست هم را فشردیم مردد میان در آغوش کشیدن یا نکشیدن هم. بالاخره هم را بغل کردیم و در جواب "ببینمت" خشک و خالی من، سری تکان داد و رفتیم.
دلقک شهری
نوشتن از ماجراهای عشقی سخت ترین نوع نوشتن است. به راحتی می شود در دام ابتذال افتاد و من هم هیچ وقت یاد نگرفته ام ابراز احساسات کنم. اما بگذار بگویم. بغل تو به طرز عجیبی آشناست. انگار سال ها پیش بار ها هم را در آغوش کشیده ایم و حالا تو برگشته ای. تماس دست ها و لب هات با پوست و موهام به ظرافت و سبکی و لذت بخشی نسیم ملایم بهاره ست. و خوشحالم که گذاشته ام موهایم بلند بشود، چون جز بوی گند سیگار تا دوازده ساعت بوی تو را می داد که به قول شادی مثل بوی چنار است. و انگار در همین چند دیدار مختصر بهتر از هرکسی من را شناخته ای وقتی گفتی که تو "واقعی" هستی. به قضا و قدر و سرنوشت اعتقادی ندارم، ولی جالب نیست که میان آن همه جمعیت کتک خورده چشم ما به هم افتاد؟
اننی مستسلم للبجع البحری فی عینیک یاتی من نهایات الزمان
پنج صبح بوی الکل از سینک آشپزخانه بالا می زند و من می خواهم عق بزنم. در بیست و چهار ساعت گذشته هنوز نخوابیده ام. یک گله سگ توی تاریکی می دوند و به طرز هولناکی پارس می کنند. چرا خوشحال نیستم. بد مستی می کنم. چشم ها را می بندم می گذارم همه چیز بچرخد، تصویرها بیایند و بروند. این بار دست هایت را با دقت وارسی کرده بودم. توی چشم هات تا جایی که شده بود زل زده بودم. می گفتند بوسیدن چشم ها دوری می آورد، می خواستم چشم هات را ببوسم ولی نبوسیدم، پس چرا رفتی؟ هیچ وقت از روی آتش نمی پرم. کلا مراسم ها هر چه که باشد برای ما همیشه بی معنی بوده، اما این بار با تو پریدم، فقط بالن ما -تقریبا تمام اهالی کوچه- بود که نسوخت و بالا رفت، فقط آرزوهای ما نسوخت، من که آرزویی نکرده بودم، و آرام در گوشم نجوا کردی بعدا همه به یاد خواهند آورد که دو نفر اینجا ایستاده بودند و احتمالا به یاد نخواهند آورد که کدام دو نفر. و بعد توی خیابان ها رقصیدیم. با بلا چاو -این غم انگیزترین آهنگ جهان- رقصیدیم. بعد با تمام آهنگ های خوب جهان و آهنگ های تخمی جهان رقصیدیم. بعد هم خیلی ساده، تو رفتی و ما به گای سگ رفتیم. گور بابای تمام ماجراهای عاشقانه.
۱۳۹۵ دی ۲۷, دوشنبه
«شب با گلوی خونین
خوانده است
دیرگاه
دریا نشسته سرد
یک شاخه در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد»
پنج سال پیش اگر به آن دخترک کچل عبوس می گفتی روزی موهایت را خواهی بافت و تمام این آدم ها که امروز برایت دور از دسترس ترین اتفاق هستند، کنارت خواهند بود، اگر بهش می گفتی که تمام کارهایی را که در حفره های پنهان ذهنت مثل نور شمع هایی در دوردست سوسو می زنند انجام خواهی داد، قطعا باورش نمی شد. اینکه این دوستی ها در طی سال ها آرام آرام شکل گرفته از هفت سال پیش یا پنج سال پیش، و کم کم پالایش شده اند و قوا م یافته اند مایه ی دلگرمی است. اینکه در آستانه ی شروع این مسیر هستم از هیجان داغم می کند. در طی چهار سال گذشته از سیستمم خارج شدم، چون با این که همان سیستم، خارج از سیستم رایج و معمول بود اما گویی برای اینکه از بعضی چیزها خیالم راحت بشود باید این کار را می کردم و گویی "خارج شدن از سیستم" خودش در من تبدیل به نوعی سنت و عادت شده. نمی توانم بگویم در این چهار سال زندگی کردم و با این فکر خودم را دلداری بدهم و توجیه کنم. من زندگی نکردم، خودم را دوست نداشتم، تمام هدف ها و کارها را کنار گذاشتم. تبدیل شدم به یک هیولا و اشتباهات بزرگ جبران ناپذیری ازم سر زد. و در مقابل آن اشتباهات شاید بدترین راه حل ها را انتخاب کردم. راه برگشتی وجود ندارد. شاید تا آخر عمر تک تک روزها به این اتفاقات فکر کنم و زجر بکشم. اما حداقل چیزی در من عوض شد. نوعی ایمان در من به وجود آمد نسبت به تمام اصول و ارزش هایی که این سال ها کنار گذاشته بودم و زیر عنوان "مثلا جوانی کردن" ، "یا آزادی از قید تعلق" تلاش کرده بودم تن بدهم به بعضی چیزها ی دروغین تو خالی که واقعا از پسش بر نمی آمدم و در من نبود. در طی این چهارسال بسیاری ضعف ها و نقطه های تاریک شخصیتم برایم روشن شد. گویی تمام عفونت های روحم را ناگهان پاشیده باشند توی صورتم و من به جای هر کاری بیشتر و بیشتر در آن دست و پا زدم و غرق شدم. اما امروز شاید روز متفاوتی باشد. امروز شاید به خودم برگردم. امروز آن آدم های پنج شش سال پیش را کنارم دارم، چشم باز کرده ام و راه روشنی را که همیشه جلوی رویم بوده می بینم و کورسوی امیدی ته دلم دارم.
۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه
دانشکده حقوق بهشتی
چهار سال و نیم از زندگی ام قطعا مستحق چند سطر نوشته بود اما گویا دانشکده تا آخرین لحظه تلاش می کند نفرت را بیشتر و بیشتر در من برانگیزد و میل به نوشتن را سرکوب می کند و همه چیز تبدیل می شود به مشتی غرغر های پیش افتاده ی همیشگی. اما در همین حد مغشوش و بی سر و ته، فعلا همین جا باشد تا بعد.
وقتی استاد که معاون رئیس جمهور شده و مسئول بخش پژوهشگاه خانواده و ... قالم گذاشت و مسئول آموزش در جواب اینکه فلان استاد را چطور می توان پیدا کرد شانه بالا انداخت بی آن که دهانش را باز کند، تمام اتفاقات و برخوردهای این چهارسال و نیم در این دانشکده زنجیروار توی ذهنم مرور شدند. از حرکات دست و صورت استاد جامعه شناسی بگیر تا جمله ی "من دارم بزرگواری می کنم که باهات بحث می کنم" سر فلسفه ی حقوق و تمام ادعاهای بزرگان عالم حقوق (!). بر همه واضح است که من هیچ وقت دانشجوی خوبی نبوده ام، آمیخته ای از کمبود اعتماد به نفس، سردرگمی، افسردگی های گاه و بی گاه و غروری ارثی در فضایی متعفن و مریض باعث شده بود خواسته و ناخواسته کاملا نامرئی بشوم و تمام تلاش هایم در جهت مقابله با این ها همان روزهای اول شکست خورده بود. بعد از آن در برابر هرگونه سازگاری با محیط مقاومت نشان دادم. هیچ وقت لباس رسمی نپوشیدم، هفت قلم آرایش نکردم با استادها چاپلوسانه حرف نزدم و حتی در صورت وجود عذر موجه سراغ آموزش نرفتم. احتمالا هیچ استادی نام من را نمی داند مگر به دلیل خروپف هایم سر کلاس. تا جایی که شده بود کلاس ها را به خواب صبح گاهی فروخته بودم، کتاب های متفرقه خوانده بودم با بغل دستی حرف زده بودم بازی کرده بودم و اگر هیچ کدام از این کارها را نتوانسته بودم انجام بدهم از پنجره زل زده بودم به بیرون و انتظار کشیده بودم که مثل برخی از بچه ها که این موهبت نصیبشان شده بود شاهد این باشم که دو مرغ عشق برقی پشت دانشکده مان را مناسب بیابند و هم راببوسند. پیش آمده بود که بیش از دو هفته وسط یک ترم عادی مسافرت باشم و موفق شدم در دانشکده ای که همه درسشان هشت ترمه به پایان می رسد دو بار به مقام مشروطی نائل آیم و درسم را پنج سال طول بدهم. دو سال اول در حالی که هر روز با حراست سر چتری هایم بحث می کردم و کارتم را می گرفت سربالایی را به سمت دانشکده هن هن کنان می پیمودم و اشک ریزان چشم می دوختم به ساختمان شیشه ای نوساز دانشکده که برای من مظهر نفرت بود. هر روز بیشتر باورم می شد که دانشکده ی حقوق مرکز پرورش آدم های مزوّر، دورو، دغل باز، چاپلوس و ترسوست. کم کم می فهمیدم اینکه استاد ترم اول می گفت یاد خواهید گرفت در حاشیه ی قانون راه بروید چه معنایی دارد. هر روز توی بوفه با یکی از بچه ها که از المپیاد می شناختم برنامه می ریختیم که چطور انصراف بدهیم و دوباره در کنکور ریاضی شرکت کنیم. ترم های بعد به بی تفاوتی محض گذشت. اما بعد ها برخلاف تصورم، در عادی ترین روزها، وقتی سر میز کافه با دوستانم بحث می کردم یا وقتی پیش روانکاو ناخودآگاه از عبارت "به طریق اولی" و "شاذ" استفاده کردم یا وقتی خواهرم بی دلیل سرم داد می کشید به قاعده ی "قبح عقاب بلابیان" استناد کردم یا در آزمایشگاه جمله ی ساده ی "لازم نیست ناشتا باشی" را صدبار بالا پایین کردم فهمیدم دانشکده و رشته چطور در من رسوخ کرده و مسیر زندگیم را تغییر داده است. گاهی نوعی رضایت گذرا در درونم حس می کنم. از اینکه ذهن منطقیم چطور در این رشته قوی تر شده و اینکه گویی حقوق سلاحی قوی و برّنده در برابر همه چیز به من داده. ذهن وسواسی ام حالا با منطق جملات را زیر و رو می کند و روح و روانم نسبت به همه چیز حساس تر شده. ولی همان طور که گفتم این رضایت کاملا لحظه ای و گذراست. امروز که بعد از ساعت ها دوندگی بیهوده نامه به دست و بی امضا مستاصل ماندم، انگار که آب سرد روی سرم ریخته باشند با بغض نشستم رو ی صندلی های فلزی زشتی که معاون اجرایی قبلی زمان رسیدن به سمت برای خودنمایی جلوی کتابخانه گذاشته بود و زل زدم به درختچه های بدقواره ای که رئیس جدید دانشکده برای ابراز وجود دورتادور چیده بود. فشار اینکه کارها پیش نمی رفت همراه شده بود با حس غریبی که فکر می کردم هیچ وقت سراغ من نمی آید. حس جدایی. باز خوب بود که چهره های آشنا دیده می شد. سعید که تازه از آلمان برگشته از ماکس پلانک تعریف می کرد و آبجوهای ارزان، احسان گویی سازمان سیا باشد آمار روشن (جناب معاون رئیس جمهور) را لحظه به لحظه به من می داد و امین مثل اینکه یادش رفته بود که بعد از مرخص شدنش از بیمارستان بار پنجم است که تعریف می کند چه بر سرش گذشته و چه ها دیده شوک چطور بوده و... . آخرین سیگار را توی آلاچیق نزدیک دانشکده کشیدم، فحش های آبدارم را نثار تمام اجزا و اعضای دانشگاه و دانشکده کردم و با دلی پر از نفرت و دلتنگی و احساسات متناقض و چشمان اشکبار پشتم را کردم و بی خداحافظی رفتم.
۱۳۹۵ آبان ۱۲, چهارشنبه
مرثیه
« اونایی که قرص برنج می خورن بدترین خاطره ی ما هستن. مریض با پای خودش میاد اورژانس و میگه من قرص برنج خوردم. هیچ علامتی هم نداره. فکر می کنه زنده می مونه. بعد از دو سه ساعت، علائم خودشو نشون می ده. گاز قرص که توی معده آزاد می شه اکسیژن خون رو می گیره و ارگان های بدن دونه دونه فاسد می شه و از کار می افته. و اینا در حالت هشیاری شاهد از کار افتادن ارگان های بدنشون هستن. اول معده، بعد قلب و کلیه و کبد و آنقدر درد زیاد می شه که مغز دیگه قادر به پاسخگویی به درد نیست و اون موقع است که به تدریج دچار کاهش سطح هشیاری می شن و به التماس می افتن که کمک کنیم که زنده بمونن. همه کار براشون انجام می دیم.شستشوی معده، احیا، اما می دونیم که بی فایده س.»
همین چیزهاست که نمی خواهم همیشه از همه خبر داشته باشم. دو سه ساعت بود گوشی را کنار گذاشته بودم مبادا با جهانی غیر از آنی که توش سیر می کردم مرتبط شوم. با چشم های خمار قرمزمان زل زده بودیم توی چشم های صاحب کافه و خندیده بودیم. ضربان قلب همدیگر را گرفته بودیم و چای ترش و شیرین سیب دارچین را دست به دست کرده بودیم تا همه مان توی طعم بهشت شریک باشیم و بعد هم چهارتایی وسط کافه هم را بغل کرده بودیم. حالمان خوب بود. بعد دستم رفت سمت گوشی. طبق عادت. 136 مسیج داشتم از تو و در مورد تو. در مورد چشم های درشت قشنگت که نور جادوییش را داشت آرام از دست می داد. دو ساعت ازشان گذشته بود. سه چهار ساعتی گریه ات بند نیامده بوده. جوابی ندادم گویی اتفاقی نیفتاده. تتوی جدید ماریا را برانداز کردم و لبخند زدم.
ساعت حدود 10:25 دقیقه ی شب بود. رنگ پریده در حالی که کلاه سوییشرت مشکی اش را تا روی چشم هاش پایین کشیده بود آمد تو. انگار غم عالم را توی دلم ریختند. لبخند زدم.
توی اتوبان مدرس می رفتیم. همانجا که لذت بخش ترین خنکی را دارد. من سرم را تکیه داده بودم به صندلی و باد به صورتم می خورد. لذت بخش نبود. سیگار هم گلو را می سوزاند. به سر او که نیمه خواب روی صندلی شاگرد نشسته بود نگاه می کردم که با هر دست انداز و پیچی این ور و آن ور می افتاد. اسم ها توی سرم می چرخید. سمانه، اشکان، خانم حضوری...و این آخری، امیر که دو روز بود فهمیده بودم. بعضی شان به مرگ دردناکی مرده بودند و تقلای آخرشان تا ابد جانم را ریش ریش می کند. حتما بابک تا آخر عمرش عذاب وجدان خواهد داشت که جواب سمانه را نداده. قامت بلند، دندان های درشت و لب های امیر مدام جلوی چشمم هست و سعی می کنم از عقایدش در مورد مرگ سر دربیاورم. حالا تو هم داری ذره ذره جلوی چشم های من از بین می روی. حالا آرام می بینم که از او چیزی باقی نمی ماند و کمر بسته به مرگ تدریجی خودش. و در حالت هشیاری از دست رفتن خودش را لحظه به لحظه می بیند.
بعضی روزها هیچ کس حالش خوب نیست. تمام روز انگار به غمگینی حد فاصل روز و شب است. حتی آسمان قهر می کند و نمی بارد. کاش بغلتان می کردم و آنقدر توی بغلم نگهتان می داشتم که همه ی دردتان بخار بشود، ابر بشود توی هوا و ببارد. بلکه این پاییز هم با ما آشتی کند.
۱۳۹۵ آبان ۴, سهشنبه
لوله ی ضخیم و بلندی بود که انگار دو سیاره را به هم وصل می کرد. زیر پا و بالای سرم پر از ستاره بود. دست هایم را برای تعادل دو طرفم باز کرده بودم و روی لوله راه می رفتم. آسمان و کهکشان و ستاره ها به دلم دلهره انداخته بودند. چند متری که جلو رفتم پرت شدم به عمق کهکشان تاریک که هیچ پایانی نداشت. خواستم خودم را بیدار کنم اما چیزی روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کرد. انگار دستی نگهم داشته بود. یک لحظه تصویرها کش آمدند و بالاخره بیدار شدم. سمیرا که مریض بود سرجایش نشسته بود و فین فین می کرد. سودابه کنارم خروپف می کرد و سمیه لای کیسه خواب بزرگش گم شده بود. من کیسه خوابم به لعنت خدا نمی ارزید. نازک و به درد نخور بود و زیپش هم در رفته بود. دمر شدم و دست هایم را زیرم گذاشتم و زل زدم به سودابه. به دماغ عمل کرده اش، ابروهای تتو شده اش، رژش که بعد از دو روز هنوز سر جایش یود و موهایش که ریشه هایش سفید شده بود. آرام بود. چطور این همه آدم بی ربط کنار هم جمع شده بودیم؟ هر چه بود انگار بعد از چهار سال بهترین اتفاق بود. شنیدن بعضی جمله های آشنا از آدم های کاملا غریبه خوشایند بود و آن شخصیت مدفون شده را بعد از چهار سال بیدار کرده بود. پلک هام سنگین بود و تمام مفاصلم درد می کرد. مثل کسی که تبدار است خواب های درهم می دیدم و بیدار می شدم. 15 نفر دیگر همه خواب بودند. صاحب کافه هر از گاهی بخاری نفتی را پر می کرد. همه چیز به همان شکل یخ زده بود. ساعت، جثه های مچاله شده لای کیسه خواب ها، من که مثل جنین خودم را جمع کرده بودم، همه یخ زده بودیم. یک دور همه جا را برانداز کردم. لامپ های رنگی بالای سرم، شاخه ی درخت ها، پنجره های بزرگ، تصویر خاک گرفته ی یک سنگنورد آلمانی دهه ی شصت میلادی روی دیوار. کیسه خواب را کشیدم روی سرم و گذاشتم همه چیز همین طور توی سرم منجمد و جاودانه شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)