دفعه ی بعد تمرکزت را موقع تست عربی بیشتر کنی فکر کنم خیلی بهتر بشود.
به آن ها که زنده اند....
یکشنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲
100 تا تو شاخی 4تا 15 دقیقه ی دیگر
و من میان همه ی داستان ها دنبال هولدن کالفید می گردم و می خواهم بی هدف ول بگردم. می خواهم سر به بیابان بگذارم حداقل هوایش بهتر است سرطان نمی گیرم تئاتر و کافه را هم بی خیال تو که از تئاتر متنفری کافه هم که بی آدم بهت حال نمی دهد به تو نمی دهد گور بابای حرف های همه گور بابای همه. شاید بروم رشت باقی زندگیم. نفرتم را کنار بگذارم.
125 تا مانده فقط 5 تا 15 دقیقه ی دیگر
کسی به چشمان قهوه ای روشنش به چشمان قهوه ای روشن غمگینش توجه نمی کند. فقط به موهای دست و صورتش و سینه های عظیمش شانه های کوچک نسبت به هیکل چاقش نگاه می کنند اما من غم ته چشمانش رنگ قهوه ای روشن چشمانش را دوست دارم و ایمانی که به کارش دارد را می پرستم. اعتمادش به من مایه ی تنفرم نمی شود. فکم از خواب آلودگی شل شده و سرم درد می کند حوصله ی جواب دادن ندارم منتظرم از کلاسی که تا حالا ازش بیرون نشدم بیرونم بیندازند انتظار بیهوده ای ست باز هم.
پنجشنبه ۹ ژوئن ۲۰۱۱
تهرانِ غیر منتظره
از مدرسه بیرون آمدم و سعی کردم به امتحانم فکر نکنم. اگر توانسته بودم این اصل را که چندان به گذشته فکر نکنم در زندگیم پیاده کنم این چند سال زندگیم را خیلی راحت تر سپری کرده بودم. دم ظهر بود و هوا گرم. گرم تر هم می شد. توی پیاده رو آنقدر توت له شده ریخته بود که چند بار سر خوردم و به سختی می توانستم بدون اینکه بیفتم راه بروم. توت های سفید آنقدر لگد خورده بودند که دیگر قهوه ای شده بودند. کمی که از مدرسه دور شدم حس کردم کسی دنبالم می کند. برگشتم و دیدم که مرد جوانی است با سر و وضعی معمولی. محلش نگذاشتم و به راهم ادامه دادم. انگار زیر لب چیزی زمزمه می کرد. راه همیشگی ام را تا ایستگاه اتوبوس طی می کردم و متوجه شدم که در این یک هفته که مدرسه نیامده بودم بعضی چیزها تغییر کرده است. یک ایستگاه اتوبوس جدید آن طرف خیابان درست کرده بودند و نمای ساختمانی را هم که تا همین یک هفته پیش نیمه کاره بود درست کرده بودند. نمایش را با آجرهای نسبتا بزرگ شیری رنگ درست کرده بودند. رنگ روشنش به آن خیابان با ساختمان های بزرگ و کدرش تازگی می داد. از دیدن ساختمان شیری رنگ حس خوبی پیدا کردم. مرد جوان هنوز پشت سرم راه می رفت و قدم هایش با من هماهنگ بود. فکر کردم شاید من اشتباه می کنم و با من کاری ندارد. آخر چه کسی به یک بچه ی دبیرستانی آن هم با ریخت و قیافه ی من با این چتری های احمقانه و قد و هیکل قوز کرده ام توجه می کند؟ از روبه رویم دو پسر جوان می آمدند. خودم را کنار کشیدم که رد بشوند و با تعجب دیدم که یک نفرشان خم شد و صورتش را تا چند سانتیمتری صورت من آورد و توی چشم هایم زل زد. من اخم کردم و راهم را کج کردم و از توی خیابان به راهم ادامه دادم. پسرکی که تا توی صورتم آمده بود رویش را به من کرد و گفت: «چیه حالا خانوم! می خواستم عینکتو ببینم!» نمی دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم، فقط از این حرکت حیرت زده بودم. از خیابان رد شدم و آن طرف خیابان روی صندلی های فلزی ایستگاه نشستم. آفتاب مستقیم به صندلی های ایستگاه می تابید و صندلی های فلزی داغ شده بودند. مقنعه ام را کمی جلو کشیدم که آفتاب توی صورتم نخورد. مردی که دنبالم می آمد پشت صندلی های ایستگاه ایستاد و به من زل زد. من مقنعه ام را جلوتر کشیدم. موتوری از جلوی ایستگاه رد شد. موتور سوار ترمز کرد و به من گفت:« خانم داری آفتاب می گیری؟ هه هه هه...» من حتی سرم را هم بلند نکردم. موتور سوار و کسی که ترک موتورش سوار بود با هم به تیکه ی بی مزه و احمقانه شان خندیدند و رفتند. فقط دلم می خواست زودتر اتوبوس برسد و من به قسمت زنانه اش پناه ببرم. مردی که دنبالم کرده بود وقتی دید که من به زمزمه هایش جواب نمی دهم آن طرف خیابان رفت و رو به روی ایستگاه ایستاد. با سر اشاره کرد که بیا و من وانمود کردم که اصلا او را نمی بینم. بعد از اینکه چند بار گفت بیا و پرسید نمی آیی و جوابی نگرفت راه آمده را بازگشت و در پیچ خیابان گم شد و من با خودم فکر می کردم یعنی کسی هست که با او برود؟ با خودش چه فکری می کند؟
اتوبوس آمد و من سوار شدم. پنجره را تا ته باز کردم و کله ام را لبه ی پنجره گذاشتم تا باد به صورت داغم بخورد. به ایستگاه آخر رسیدیم. همه ی مسافرها به صف می رفتند که پول راننده را بدهند و پیاده شوند. حس می کردم که کیفم کمی تکان می خورد. برگشتم، مردی که پشت سرم بود لبخند احمقانه ای تحویلم داد. به روی خودم نیاوردم و منتظر شدم تا نوبتم بشود که پیاده بشوم. دوباره حس کردم که که کیفم تکان می خورد، کوله پشتی ام را در آوردم و جلویم گرفتم پول را دادم و تقریبا به دو از اتوبوس دور شدم. از گرما انگشتانم زق زق می کردند، انگار ورم کرده بودند. فکر کردم که عیبی ندارد راه زیادی تا خانه نمانده است. اصلا چرا مردم امروز این شکلی شده اند؟ نگاهی به سر تا پای خودم انداختم، با همیشه فرقی نداشتم، مثل همیشه خاکی، خسته، قوزیده، با کوله پشتی سنگینم. از پل عابر پیاده رد شدم و توی پیاده رو رفتم، از رو به رو یک مشت پسر جوان می آمدند. از پیاده رو بیرون آمدم و بقیه ی راه را از باند کندرو اتوبان رفتم. پسرها با تعجب من را نگاه می کردند. شاید آن ها آدم های خوبی بودند، من از کجا می دانستم؟ فقط می دانستم که مرگ در اثر تصادف با ماشین را به هر اتفاق غیر منتظره ی دیگر در پیاده رو ترجیح می دهم.
یکشنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۱
به درک
مست هم نمی شوی
پنجره باد را هل می دهد
پرده پرواز می کند
تیغ هم تیز نیست
تگرگی هم نمی بارد
باران هم
حرفی نیست
سکوت خیابان به هم نمی خورد
چشم های خالیت سقف را می بلعند
هیچ چشمی نمی پایدت
داغ نیستی
سرت درد نمی کند
هیچ جایت نبض بی جا ندارد
کس دیگری هم نباید باشد
سال ها از یادت رفته
آدم ها نه
نه
دیگر هرگز غرق نمی شوی
باد نمی آید
پنجره ای نیست
دروغت را تمام می کنی
محو می شوی
هنوز
چشم های خالیت سقف را می بلعند
هیچ چشمی نمی پایدت
داغ نیستی
سرت درد نمی کند
هیچ جایت نبض بی جا ندارد
غرق می شوی
صبح می آید
اشتراک در:
پیامها (Atom)