۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

به درک



مست هم نمی شوی
پنجره باد را هل می دهد
پرده پرواز می کند
تیغ هم تیز نیست
تگرگی هم نمی بارد
باران هم
حرفی نیست
 سکوت خیابان به هم نمی خورد  
چشم های خالیت سقف را می بلعند
هیچ چشمی نمی پایدت
داغ نیستی
 سرت درد نمی کند
هیچ جایت نبض بی جا ندارد
کس دیگری هم نباید باشد
سال ها از یادت رفته
آدم ها نه
نه
دیگر هرگز غرق نمی شوی

باد نمی آید
پنجره ای نیست
دروغت را تمام می کنی
محو می شوی
هنوز
چشم های خالیت سقف را می بلعند
هیچ چشمی نمی پایدت
داغ نیستی
 سرت درد نمی کند
هیچ جایت نبض بی جا ندارد
غرق می شوی

صبح می آید




۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه




مه حیاط را پر کرده و نسیم سرد از پنجره ها تو می زند. منم و یک بسته کبریت و انگشتان سوخته، در اندوهی تقلبی...

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

برای زمین های سوخته



....
هر طرف را که نگاه می کنی آسمان است، آسمان لای ساختمان ها گیر نیفتاده و غوطه ور در دود نیست.  باز است به معنای واقعی، اما...اما خبری از زندگی نیست، دود است که از همه جا بلند می شود، درخت ها در آتش می سوزند و خاکستر می شوند، زمین ها می خشکند و گنجشک ها در توهم بهار لانه می سازند و تو دیگر عکس خودت را بین ردیف های برنج، در آب صاف نمی بینی. اینجا هر سال زمین ها کوچک تر می شوند و جنگ شدیدتر...

اگر چند سال دیگر دماوند ناپدید شد اصلا تعجب نکن !


.....





۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

عینک کائوچویی سیاه من




مطب چشم پزشکی نورش کم است و اتاق انتظارش کوچک و دلگیر. خوبیش این است که بوی مواد ضد عفونی نمی دهد، آخر اینجا مطب چشم پزشکی است. حداقل ده سال است که پیش همین دکتر می آیم و منشی اش از آن موقع عوض نشده، مرد کچلی که چند تار موی دو طرف کله اش را بلند کرده و از یک طرف به آن طرف کشیده و چسبانده است به کف سرش و از ده سال پیش تا حالا فقط شکمش بزرگتر شده، حتی هنوز عادت آدامس جویدنش را دارد، یکسره و بدون وقفه، فکش دیگر قوی شده. آدم نچسبی که نمی فهمم چطور می تواند به زندگی کلم گونه اش ادامه دهد. اگر روزی به چنین سکون اسفنج واری دچار بشوم حتما خودم رامی کشم! دو در به اتاق انتظار باز می شود، پشت در سمت چپ، به فاصله ی قطر یک در از دنیای دلگیر و ساکن اتاق انتظار که در آن فقط روزنامه ی جام جم پیدا می شود و پر است از پرونده های مردم، دنیای دیگری است. وقتی وارد اتاق می شوی گرمی و صمیمیت را توی خونت حس می کنی. نور ملایمی اتاق را روشن می کند، نور و آرامشی که جان می دهد برای کتاب خواندن و پشت میز بزرگ چوبی ای مرد کوچک نسبتا پیری نشسته عینک ظریفی به چشم دارد و مطالعه می کند. با لبخند بدرقه ات می کند، پاچه های شلوارش کوتاهند و کفش های بزرگی به پا دارد، مثل شخصیت های کارتونی است و توی کتابخانه هایش به غیر از کتاب های علمی به زبان های انگلیسی و فرانسوی پر است از فرهنگ لغت و تاریخ جهان و تاریخ ادبیات و...در این مطب کوچک یک عدد کلم و دنیایی از شور و دانش و عشق به دانستن هم زیستی می کنند. از مطب، از دو دنیای متفاوت که بیرون می آیم وارد خیابانی می شوم پر از دود پر از ماشین هایی که جلوی هم می پیچند و آسمان کدر است و به قهوه ای می زند، خورشید غروب می کند توی ماشین می نشینم و به کافه قنادی "لرد" می رویم که پاتوق ارمنی هاست، با بابا هات چاکلت می خوریم و کیک خامه ای و گپ می زنیم، همه چیز مثل یک فیلم است و من سعی می کنم وارد دنیای خودم، دنیای پر از ترسم نشوم، دنیای یکشنبه ها و چهار شنبه ها، دنیای درس های احمقانه و بیهوده، دنیای بی ارادگی و فکر های ابلهانه...من هات چاکلت می خورم و زیرلب می گویم گور بابای همه چیز و خودم را پیدا می کنم، من جدیدی که لبخندش را خودش به زور روی صورتش ندوخته، وجودش لبخند است و از جای دیگری آمده. طنین صدای فرهاد در گوشم می پیچد...   



۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

یه یادداشت کوچیک رک و پوست کنده



از کجا باید شروع کرد؟
 رشته های دانشگاهی یکی یکی حذف می شوند استادها یا بازنشسته می شوند یا اخراج و دانش آموزان در نظام آموزشی دچار گردابی می شوند که راه فراری ندارد تا برسند به سد بزرگی با نام کنکور و بعد از کنکور اگر شانس آورده باشی راهت را درست انتخاب کرده ای. ریاضی هنوز رشته ی برتر است و طبق این تصور غلط که رشته ی انسانی  جای بچه های تنبل است اوضاع رشته ی انسانی بهبودی پیدا نمی کند  و اگر نخواهی کورکورانه به کارت ادامه بدهی دچار کشمکشی می شوی که پایانی ندارد. علم بهترست یا ثروت؟ یا اصلا علاقه؟! هر پاسخی که به این سوال بدهی مهم نیست، هیچ چیز آینده ی تو را تضمین نمی کند... 

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه




مادر سلطه ای ندارد و من مسبب جنون پدر هستم...

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

...



...

سرگردان نگاه می کنم، می آیم، می روم، آن گاه، در می یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست...



*گشتم پیدا نکردم شاعرشو اما فرهاد خوندتش.