۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه




مه حیاط را پر کرده و نسیم سرد از پنجره ها تو می زند. منم و یک بسته کبریت و انگشتان سوخته، در اندوهی تقلبی...

۶ نظر:

  1. كياندخت نوشته هات بي نظيره
    من تازه مي فهمم كه تو مدرسمون چه قدر بچه هايي داريم كه افكار پخته اي دارن طوري كه فكراي من دربرابرشون واقعا احمقانه اس

    تو يكي از اون انسان هايي هستي كه واقعا براش احترام قائلم هر چند كه نمي شناسمت

    پاسخ دادنحذف
  2. كيان خيلي وقته دارم با خودم كلنجار ميرم تا اينا رو بنويسم. چي شده؟ خيلي وقته كه مي بينمت و وقتي مي بينمت نمي دونم كه چي تو نگاته كه قلبم درد مي گيره و وقتي تو نگام مي كني نمي تونم نگات كنم چون حس مي كنم تا ته وجودمو مي خوني تا ته دردمو. به هر حال ما اون قدر دوست نيستيم كه به هم كمك كنيم و من كوچكتر از اونم كه بتونم بهت كمك كنم ولي مي خوام بدوني كه دوست دارم و نمي خوام ناراحت باشي خوب باش و بخند تا منم بخندم

    پاسخ دادنحذف
  3. مارمولک آبجی گوسفند زنده۴ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۱۶

    بـــــــهاره...!
    بـــــــهاره...!

    پاسخ دادنحذف
  4. به مارمولك:
    بله؟ بله؟ چي شده؟
    به كيان:
    قصد نداري يه چيزي بنويسي احيانا؟
    بابا حوصلم سر رفت

    پاسخ دادنحذف