کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد
و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند؟
یا برهنه برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیندیشد...؟!
نه، هیچ کس! هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی ان ها می افزاید.
* نوشته از من نیستا!!!
از کیه؟
پاسخ دادنحذفنمی دونم، فقط می دونم که فرهاد به زیبایی دکلمه اش کرده.
پاسخ دادنحذفاز کجا میدونی؟؟؟شاید با این کارش خوبی ها رو چند برابر کرد...
پاسخ دادنحذفمی گم چه قدر آشناست !
پاسخ دادنحذفنه بابا! اما من مخالفم.اما حالا خودمونی یه کم فکر کن به اون بدی هام نیستا!می تونی یه کم ،همچین، اصلا به من چه.
پاسخ دادنحذفالبته كه خيال خوبي ها درمان بديها نيست، اگر بود كه الان تمام دنيا رو گند برداشته بود و بشر ذاتاً خوشخيال و راحت طلبم داشت تو روياهاي قشنگش خرغلت ميزد... گرچه الانشم كم گند برش نداشته...
پاسخ دادنحذفپ.ن: ممنون از حضورت دوست من
خیال خوبی ها جدی جدی زشتیِ زشتی ها رو افزایش می ده
پاسخ دادنحذفاین سروده ی شکسپیر هستش
پاسخ دادنحذفچقد از قالبت راضی ام!
پاسخ دادنحذفیه چیزی بگم. "زندگی" نیس این جاها. تو وبلاگت که نیست. امیدوارم تو خودت باشه.
پاسخ دادنحذف