انگشتان ویکتور خرد می شوند و او می خواند. برای انسانیت از دست رفته ای که چون گوشت تنش تیر باران شد و من بوی گوشت سوخته از دماغم بیرون نمی رود.
تهران ویتنام می شود و جلوی مجلس صحنه ی اعتراض و خوسوزی مردی که می خواهد انسانیت را پس بگیرد.
نسل سوم کودکان ناقص الخلقه به دنیای وحشیگران پا می گذارند و ما در میدان جمع می شویم
و برای انسانیت از دست فته مان می خوانیم....
اما....اما این کلمه دیگر برایم معنایی ندارد. مفهومی است انتزاعی که فقط در افسانه ها پیدا می شود....
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفما از خدای گم شده ایم و او هنوز مثل...پا سوخته به دنبال ماست...
پاسخ دادنحذفنمیدونم چی باید بگم الان...!!!
پاسخ دادنحذف