مدتی است که پدر دیگر نان نمی آورد.یعنی می آورد، اما نانش کوچک است.کم است.دلمان را نمی گیرد.
پدر نانش نمی رسد به پول لباس ورزشی مدرسه و چه بهتر که منفی بگیرم عوض لباس ورزشی.
پدر پول نانش نمی رسد به پول گوشت و کفش و کلاس موسیقی و ...
پدر وجدان دارد.بیش از این تاب نمی آورد این همه بی شرافتی را.مادر هم.
و من،در تصویر سازی های معلم دینی و نمره ی 11.5 چهره ام سرخ می شود از شرم.
که من نان پدر را در جوب بریزم بهتر از این است!
. . .
پاسخ دادنحذفعالی بود....
پاسخ دادنحذفتورم،حذف یارانه ها و حقوق ثابت...می شه زندگی مرفح...
به نظرت سال دیگه چه مدرسه ای بریم بهتره؟
آه تي كاش نان بزرگتر بود و من آخرين باري كه براي آخرين بار ديدمت...چشمانت كه از چشم شيشه هستند و من خشم و كينه را در چشمان تو مي ديدم و بسل النخاعم تير مي كشيد از خستگي و نخاع تو تير مي كشيد از ذلگي...و من دور شدنمان را مي ديدم و تو به زمين چمن فكر مي كردي...تنها نقطه ي عطف ما تنها همان كودكي از دست رفته بود مانوليتوي عينكي من
پاسخ دادنحذفمتنی دارم در این رابطه که اتفاقا جز آرین نوشته هام بود اسمش بابا رفت استش
پاسخ دادنحذفاینجوری که داره پیش می ره سال دیگه مجبور به ترک تحصیل می شوند خیلی ها
حالا یه وقت نریزی تو جوی همان نان کوچک را ها!!! جدی گفتم!
پاسخ دادنحذفخوش حالم که شما حداقل دوبار با اون لباس ورزش کردید...
پاسخ دادنحذفما تا حالا فقط می پوشیدیم ، می خندیدیم ، یکم هم غصه...
بی ربط :دوران انتظار من شروع شد ؟